ضخامت سرخ آفتاب را حس می کنم و نگران شکم بارگی توله های خویشم که از فرط غصه های لجن گرفته به گوشه ای دنج، کنج کرده اند و نسیم را پشت درب های بسته کشتند ! بطری ها در جنگ مردانگی ما می بازند، سربازها یکی پس از دیگری سقوط می کنند با آرزوهای بلند، و لبخندهای پست مدرن ! و فقط جای حضورت خالیست، تا به سلامتی ات نوش کنم غصه هایم را ... به نوستالژیک های تلویزیون گوش می سپارم بی امان سعی در بافتن افکارم دارد با نگاهی که به هــیــچ شباهت دارد چیزی نزدیک به آخرین گیلاس، بازمانده از جنگ، با ته سیگاری درونش ! از پشت مات های شیشه عبور می کنی چشمانم به بن بست رسیده اند و سراسر اتاق را مه گرفته است عجیب گرم است ! در بهمنم می سوزی به مردادی ترین شکل ممکن ! همیشه به اینجای شعر که می رسد می گریم ! برای غربت این واژه های دود گرفته ... روحت را سر کشیده ام، و کاغذ پاره های ذهنم را شومینه می شوی ! خالی ام ... خالی ام ... خالی ام ... بالا میاورم تمام امشب را ! پ.ن1: یک شب مستی
مثل برگی از بهار
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت
10:44 قبل از ظهر توسط پينوكيو| |

