کاش دلت با دلم همراه بود ...
کاش سرم در دامان آن یار بود ...
کاش می فهمیدی چه می خواهد نگاهم ...
کاش می شنیدی چه می گویید زبانم ...
کاش سبز بود دستان پر مهرت ، سبز ...
کاش تا ته این کوچه پا به پایم بودی و همراه ...
کاش تا آخرین برگ درخت امید داشتی به اتمام این پاییز ...
کاش لبانت سرخی سیب را داشت هنوز ...
طعم لب هایت کاش طعم دیروز را داشت هنوز ...
کاش خالی دستم ...
کاش آرزوی دیرین قلبم ...
کاش نگاه پر خواهشم را می دیدی در این غروب سرد ...

کاش صدای هق هقم را در پس آن نامه ی آخر می شنیدی ...
قطره ی اشکی را که چکید ... کاش می دیدی ....
امشب تا سحر کاش می فشردی دستم ...
چشم می دوختی در نگاه عاشقم ...
کاش حس می کردی تنهایی قلبم ...
امشب تو را محتاجم ... از خدا بیشتر حتی ! ...
کاش می فهمیدی یک بار این را ...
خواهش آخرم این بود ...
با من باشی حتی اگر نیستی اینجا ...
کاش آخرین خواهشم را پاسخی بودی ...
من دلم هنوز هم روی این نیمکت سلام اول است ...
من هنوزم دستم می فشارد دستت را در پس آن پیمان ...
من هنوزم همون علی ام ... !
پ.ن ۱ : فونت بلاگو عوض کردم ( نازنین ! ) نمی دونم همه می تونن اینطوری ببینن یا نه ! ... نظرتونو بگید ...
پ.ن ۲ : اونایی که منو بلاگمو می شناختن می دونن که امسال ۳ تا از عزیزان و نزدیکام فوت کردن ... اولیش یه بچه ۳ ماهه ... دومیش یکی از فامیلامون که به طرز ناباورانه ای فوت کرد ... سومیشم یک ماه پیش ، یه پسربچه ۱۳ ساله که از همشون دردناک تر و سخت تر بود واسم .... اولیش گفتم حتماً حکمتی داشته ... تو دومیش گفتم خدا سومیشو به خیر کنه ... تو سومیشم گفتم خدایا بعدیش خودم باشم ! ... ولی نه ! ... خدا نخواست ... بعدیش عموم بود ... عموی بزرگم که ۲ هفته بود تو کما بود ... دیشب تازه آدرس بیمارستان رو گرفتیم که بریم بهش سر بزنیم ! ... ولی امروز صبح کوه بودم که مادرم زنگ زد خبر داد عمو فوت کرد ! ....... با اینکه شاید ۵ سال بود ندیده بودمش ... با اینکه وقتی ۲ ماه پیش تو عروسی منو دید نشناخت ... ولی باز هم عموم بود ... باز هم برادر پدری که .... بگذریم ! ... خدا بیامرزتش ...
پ.ن ۳ : دیشب اصلاً حالم خوب نبود .. از اون شبایی بود که دوست داشتم پیش اونی باشم که دلم پیششه ... این متنم دیشب نوشتم ! مثل قدیم تو موبایلم ! ...
پ.ن ۴ : ازت ممنونم لیلا ...
پ.ن ۵ : خدایا بعضی وقتا می مونم که بگم ازت متنفرم یا بگم عاشقتم ! ... پس می گم عاشقانه ازت متنفرم ! ... با تمام عشقم ! ...
پ.ن ۶ : ...
پ.ن ۷ :
می خواستم برای روز پدر یه کاری بکنم ... می خواستم یه پست بزارم ... بگم بابایی روزت مبارک ... بگم بابایی کاش بودی تا الان می پریدم بغلت ، کاش بودی تا فقط می تونستم بگم روزت مبارک ...
ولی نتونستم ! ... نتونستم بیام بنویسم ! ... دیروز اصلا طرف بلاگفا نیومدم ... ترسیدم ! ... گفتم بیام بگم چی ؟! با چه رویی ؟ ...
بابایی می دونم که نتونستم عابروتو حفظ کنم ... می دونم که بچه ناخلفی بودم ... می دونم که مامانو خیلی اذیت کردم تو این سالا ... می دونم اگه ببینیم ازم شکایت می کنی ...
ولی به منم حق بده ! بابا منم شاکیم ! منم دلم می خواد داد بزنم ! ۲ سالم بود که رفتی ... فقط ۲ سال داشتم که به جای پدر نشوندنم رو یه مشت گل گلایول ! ... گفتن با بابات خدافظی کن ! ... حالا هم بعد از ۲۰ سال ... یه سنگ قبر سفید ... می شینم بالا سرت و فقط سعی می کنم جلوی بغضم رو بگیرم و شروع کنم ...
بسم الله الرحمن الرحیم ... الحمدالله رب العالمین .... الرحمن الرحیم ...
نمی خوااااااااااااام ! .... به خدا نمی خوام .... جرا من باید به جای اینکه بتونم صورتتو ببوسم و مثل همه ی آدما بهت تبریک بگم ... هر دفعه باید این سوره ها رو تا تهش بخونم ...
چرا سهم من از پدر باید این باشه !؟ ...
ولی ... بابایی روزت مبارک ... ! خیلی دوست دارم !



