رنگ جمعه همیشه اینگونست ، مثل تقویم ... سرخ تکراری ! سال هاست من و تو محکومیم به این تکرار ، روزهای تکراری ، خواب های تکراری ، رویای تکراری ... مثل یک ماهی ، در هشت پر حوض ... دنیای تکراری ! مثل گلدان نشسته پشت پنجره که سهمش از آسمان خردیست ، هر روز خیره می مانیم به همین آسمان تکراری ... مثل بید مجنون حیاط ، پایبند به یک عهد دیرینه ، محکومیم به لرزیدن ، از هر باد تکراری ... مثل آفتابگردان چشم به دنبال خورشید داریم ، عاقبت خسته خواهیم شد از این معبود تکراری ! بیا بگریزیم از این گردش های بی پایان ، تن بشوییم از این حوض تکراری .... چشم بگشاییم ، آسمان بیشتر از وسعت پنجره است ! پرواز باید کرد از پشت این شیشه های تکراری ... هوای این روزهای کوچه های پرسه ، بارانیست ... باید که بارانی شویم ، بدون این چترهای تکراری ... باز هم تکرار می شود این تقویم ،جمعه ی دیگری در راه است ، باید در همین چند روز فکری کرد برای این تکرار تکراری ! ... پ.ن ۱ : هیچوقت از جمعه خوشم نیومده ! کاش برای تنوع هم شده بعضی جمعه ها تعطیل نبود ! البته من بعضی جمعه ها میرم سر کار که تنوعی باشه !!! پ.ن ۲ : اگر با تمام وجودت به چیزی که می خوای ایمان داشته باشی ، می تونی از رادیوی خراب ماشینت که آنتن هم نداره ، آهنگ love Story رو گوش کنی !!! پ.ن۳ : باز هم عکس بی ربط ! سرزمین نورهای از گور برخاسته ... سرزمین تمام تعفن ها ! سرزمین شقایق های اعدامی ، سرزمین برف های به گرما تبعید ، سرزمین گلی که نشکفته پرپر شد ! سرزمین خاطرات بر باد رفته ، سرزمین کودکی های مرده ی من ... سرزمین مردم من این است ! سرزمینی که در آن زندگی کم رنگ است ! من در این اطراف غریبم اما ! مادرم یک کوچه آن سوتر ، دست کودکی هایم را رها کرده ... با اشک هایی از جنس دلتنگی ، دست هایی از ظلمت سرشار ، یک به یک مردم را لمس می کنم با احساس ! من در این سرزمین هیچ شعری نمی یابم ! به خدا مردم اینجا گلدان هایشان خالیست ! من در این اطراف سال هاست ، حرف هایم را در مشت دارم ... گره کرده بر چشم می مالم ، می گریم بسان کودکی ۷ ساله ! شاید بیابم آشنایی و بگشایم دست ... رویای من شاید گشودن مشتم باشد ... در این سرزمین بی عابر ... هیچ کس دوست نمی داند چیست ... پ.ن ۱ : گاهی وقتی دلم پره حتی بر نمی گردم ببینم چی نوشتم ! فقط می نویسم و میرم جلو ... !!! پ.ن ۲ : امشب از اون شباست که من دوباره دیونه می شم ... پ.ن ۳ : سردر اینجا هم عوض شده .... عزیزی برام چند خط با ارزشی نوشته ، که بخشی از اون رو کوبیدم به سر در ... پ.ن ۴ : همچنان درگیر زیستن هستیم ! دست ها چه از هم دور ! اشک ها چه روانند اینجا ... نگاهم بر تو خیره ، چه روانم در تو و جاری در تو ... چه اسیرم اینجا ، چه زندانم در تو ! چه کردی با من ... چه هستم با تو ! اینجا من ، اینجا تو نیستی در من ... من همه تو ، تو اینجا ، اینجا بی من ! میگیرد تو را از من ، چه بی رحم است اینجا ... من همه فکرم دریا ، دریا همه من .. اینجا چه بی دریا ! چه خشک است اینجا ... دریا تو ، آبی تو ، آسمانم تو آسمان هم زردست اینجا ... اینجا ، چه بی رنگ است اینجا ! تو در من بی حد ! تو در من بی هیچ مرزی ... اینجا چه محصور ! چه بی اندازه تنگ است اینجا ! من از تو نور ، من از تو خورشید می جویم .... فانوس می دهند دستم ، چه محدود است اینجا ! تو را من دوست ، تو را من نزدیک می نامم ... با چه نامردی مرا از من دور می کند اینجا ! عاقبت می گریزم زینجا ، می شتابم سویت .... چه شب گردی سردی ، راه را دور می کنند اینجا ! بال من ، امید پروازم بده ... آسمان را هم در گور می کنند اینجا ! پ.ن ۱ : مدت ها نبودم ! شدیداً درگیر کار بودم و البته هستم ! منتها کمی آزادتر شدم ! از دوستانی که بهشون سر نزدم عذرخواهی میکنم ... پ.ن ۲ : بدینوسیله سال ۸۸ را سال کار می نامم !!! پ.ن ۳ : دلم خیلی چیزها می خواهد ! دلم خیلی می خواهد ! دلم می خواهد ! دلم خیلی ... لبانت مست ... ای همه تار و پود نگاهت مست ... ای همه مستی این می از رنگ صدایت ... ای همه وجودم مست از ناب نوایت ... ساقی من ، ناجی من ، دلیل هر مستی من ... کوثر من ، ساغر من ، شور سرمستی من ... چشمانت مست ... لبانت مست ... ای همه تار و پود نگاهت مست ... شراب من ، بی تو مستی سر نمی زند به شب هایم .. سرخی پیاله تمثیل لب های تو است ... ناب عاشقی مدیون درگاه تو است ... ای وجودت کافی ، همه عاشقان از وجودت مست ... چشمانت مست ... لبانت مست ... ای همه تار و پود نگاهت مست ... کوچه از جای پایت مست ... گل از عطر کلامت مست ... آب از زلال رویایت مست ... کوچه ، گل ، آب همه یک لحظه از مستی من ... همه ذرات وجودم از انعکاس رخسارت مست ... چشمانت مست ... لبانت مست ... ای همه تار و پود نگاهت مست ... پ.ن ۱ : امروز خوب بود ! هانیه ، آیدا ، نفیسه ... خوش گذشت ... یه تی شرتم خریدم ! پ.ن ۲ : این داداش امین ما رفته سربازی هانیه خانوم دلش تنگ شده ! هی من دلداریش میدم ! البته وظیفمه هااااا ! هرچی باشه یه خواهر که بیشتر نداریم ! ( دو نقطه دی ) پ.ن ۳ : هانیه مرسی که هستی ! پ.ن ۴ : بی مخاطب خاص !!! ( این باید پ.ن ۱ می بود فکر کنم !! ) در خانه ی معشوقه ی من ابرها وقت نماز می بارند ... در خانه ی معشوقه ی من بوی ریحان می پیچد وقت سحر ... در خانه ی معشوقه ی من عشق با هر زبانی وصل است فرجامش ... در حریمش آب به تماشای سیمای نسیم بنشسته .. در کوی معشوقه ی من صبح به سیب می ماند عطرش ... برگ ها به تواضع می افتند ، پاییز کم ندارد ز بهار ... در خانه ی معشوقه ی من در گلدان ، نارنج می روید ! پنجره می نشیند به تماشای نگارش ... آسمان هوس دیدن رویش دارد ... در خانه ی معشوقه ی من ... سال هاست یا کریم منزل دارد ... خانه ی معشوقه ی من انتهای دل هر رهگذریست ... که می فهمد گاهی دل گلدان می گیرد ... که می داند کوچه ی کاه گلی مردمانش پیچک احساسند ... که عشق را با وضو می نویسد میان دفتر نت هایش ! پ.ن ۱ : دلم بوی کوچه باغ می دهد شب ها ! پ.ن ۲ : گاهی خاطره می سازد یک لبخند ! 



جمعه ها هوای اینجا مبهوت و تکراریست !
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
11:7 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
سرزمین بادهای خاکستری ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
8:55 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
اینجا فکرها چه غریب ...
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت
11:27 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
چشمانت مست ...
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت
10:20 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
در خانه ی معشوقه ی من سرو ها رو به خدا راه دارند ...
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت
2:4 قبل از ظهر توسط پينوكيو| |


