تبليغاتX
دست نوشته های پینوکیوی من
دست نوشته های پینوکیوی من

جمعه ها هوای اینجا مبهوت و تکراریست !

رنگ جمعه همیشه اینگونست ، مثل تقویم ... سرخ تکراری !

سال هاست من و تو محکومیم به این تکرار ،

روزهای تکراری ، خواب های تکراری ، رویای تکراری ...

مثل یک ماهی ، در هشت پر حوض ... دنیای تکراری !

 

مثل گلدان نشسته پشت پنجره که سهمش از آسمان خردیست ،

هر روز خیره می مانیم به همین آسمان تکراری ...

مثل بید مجنون حیاط ، پایبند به یک عهد دیرینه ،

محکومیم به لرزیدن ، از هر باد تکراری ...

مثل آفتابگردان چشم به دنبال خورشید داریم ،

عاقبت خسته خواهیم شد از این معبود تکراری !

بیا بگریزیم از این گردش های بی پایان ،

تن بشوییم از این حوض تکراری ....

تن بشوییم از این همه تکرار

چشم بگشاییم ، آسمان بیشتر از وسعت پنجره است !

پرواز باید کرد از پشت این شیشه های تکراری ...

هوای این روزهای کوچه های پرسه ، بارانیست ...

باید که بارانی شویم ، بدون این چترهای تکراری ...

 

باز هم تکرار می شود این تقویم ،جمعه ی دیگری در راه است ،

باید در همین چند روز فکری کرد برای این تکرار تکراری ! ...

 

 

پ.ن ۱ : هیچوقت از جمعه خوشم نیومده ! کاش برای تنوع هم شده بعضی جمعه ها تعطیل نبود ! البته من بعضی جمعه ها میرم سر کار که تنوعی باشه !!!

پ.ن ۲ : اگر با تمام وجودت به چیزی که می خوای ایمان داشته باشی ، می تونی از رادیوی خراب ماشینت که آنتن هم نداره ، آهنگ love Story رو گوش کنی !!!

پ.ن۳ : باز هم عکس بی ربط !

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
سرزمین بادهای خاکستری ...

سرزمین نورهای از گور برخاسته ...

سرزمین تمام تعفن ها !

سرزمین شقایق های اعدامی ،

سرزمین برف های به گرما تبعید ،

سرزمین گلی که نشکفته پرپر شد !

سرزمین خاطرات بر باد رفته ،

سرزمین کودکی های مرده ی من ...

 

سرزمین مردم من این است !

سرزمینی که در آن زندگی کم رنگ است !

من در این اطراف غریبم اما !

مادرم یک کوچه آن سوتر ، دست کودکی هایم را رها کرده ...

با اشک هایی از جنس دلتنگی ،

دست هایی از ظلمت سرشار ،

یک به یک مردم را لمس می کنم با احساس !

 

من در این سرزمین هیچ شعری نمی یابم !

به خدا مردم اینجا گلدان هایشان خالیست !

من در این اطراف سال هاست ، حرف هایم را در مشت دارم ...

گره کرده بر چشم می مالم ، می گریم بسان کودکی ۷ ساله !

شاید بیابم آشنایی و بگشایم دست ...

رویای من شاید گشودن مشتم باشد ...

 

در این سرزمین بی عابر ...

هیچ کس دوست نمی داند چیست ...

 

پ.ن ۱ : گاهی وقتی دلم پره حتی بر نمی گردم ببینم چی نوشتم ! فقط می نویسم و میرم جلو ... !!!

پ.ن ۲ : امشب از اون شباست که من دوباره دیونه می شم ...

پ.ن ۳ : سردر اینجا هم عوض شده .... عزیزی برام چند خط با ارزشی نوشته ، که بخشی از اون رو کوبیدم به سر در ...

پ.ن ۴ : همچنان درگیر زیستن هستیم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
اینجا فکرها چه غریب ...

دست ها چه از هم دور !

اشک ها چه روانند اینجا ...

نگاهم بر تو خیره ،

چه روانم در تو و جاری در تو ...

چه اسیرم اینجا ، چه زندانم در تو !

چه کردی با من ... چه هستم با تو !

 

اینجا من ، اینجا تو نیستی در من ...

من همه تو ، تو اینجا ، اینجا بی من !

میگیرد تو را از من ، چه بی رحم است اینجا ...

 

من همه فکرم دریا ، دریا همه من ..

اینجا چه بی دریا ! چه خشک است اینجا ...

دریا تو ، آبی تو ، آسمانم تو

آسمان هم زردست اینجا ...

اینجا ، چه بی رنگ است اینجا !

 چه پاییز است اینجا !

تو در من بی حد ! تو در من بی هیچ مرزی ...

اینجا چه محصور ! چه بی اندازه تنگ است اینجا !

من از تو نور ، من از تو خورشید می جویم ....

فانوس می دهند دستم ، چه محدود است اینجا !

تو را من دوست ، تو را من نزدیک می نامم ...

با چه نامردی مرا از من دور می کند اینجا !

 

عاقبت می گریزم زینجا ، می شتابم سویت ....

چه شب گردی سردی ، راه را دور می کنند اینجا !

بال من ، امید پروازم بده ...

آسمان را هم در گور می کنند اینجا !

 

 

پ.ن ۱ : مدت ها نبودم ! شدیداً درگیر کار بودم و البته هستم ! منتها کمی آزادتر شدم ! از دوستانی که بهشون سر نزدم عذرخواهی میکنم ...

پ.ن ۲ : بدینوسیله سال ۸۸ را سال کار می نامم !!!

پ.ن ۳ : دلم خیلی چیزها می خواهد ! دلم خیلی می خواهد ! دلم می خواهد ! دلم خیلی ...

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

 

ای همه مستی این می از رنگ صدایت ...

ای همه وجودم مست از ناب نوایت ...

ساقی من ، ناجی من ، دلیل هر مستی من ...

کوثر من ، ساغر من ، شور سرمستی من ...

چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

نگاهت مست ...

شراب من ، بی تو مستی سر نمی زند به شب هایم ..

سرخی پیاله تمثیل لب های تو است ...

ناب عاشقی مدیون درگاه تو است ...

ای وجودت کافی ، همه عاشقان از وجودت مست ...

چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

 

کوچه از جای پایت مست ...

گل از عطر کلامت مست ...

آب از زلال رویایت مست ...

کوچه ، گل ، آب همه یک لحظه از مستی من ...

همه ذرات وجودم از انعکاس رخسارت مست ...

چشمانت مست ...

لبانت مست ...

ای همه تار و پود نگاهت مست ...

 

 

پ.ن ۱ : امروز خوب بود ! هانیه ، آیدا ، نفیسه ... خوش گذشت ... یه تی شرتم خریدم !

پ.ن ۲ : این داداش امین ما رفته سربازی هانیه خانوم دلش تنگ شده ! هی من دلداریش میدم ! البته وظیفمه هااااا ! هرچی باشه یه خواهر که بیشتر نداریم ! ( دو نقطه دی )

پ.ن ۳ : هانیه مرسی که هستی !

پ.ن ۴ : بی مخاطب خاص !!! ( این باید پ.ن ۱ می بود فکر کنم !! )

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |
در خانه ی معشوقه ی من سرو ها رو به خدا راه دارند ...

در خانه ی معشوقه ی من ابرها وقت نماز می بارند ...

در خانه ی معشوقه ی من بوی ریحان می پیچد وقت سحر ...

 

در خانه ی معشوقه ی من عشق با هر زبانی وصل است فرجامش ...

در حریمش آب به تماشای سیمای نسیم بنشسته ..

 

در کوی معشوقه ی من صبح به سیب می ماند عطرش ...

برگ ها به تواضع می افتند ، پاییز کم ندارد ز بهار ...

 

در خانه ی معشوقه ی من در گلدان ، نارنج می روید !

پنجره می نشیند به تماشای نگارش ...

آسمان هوس دیدن رویش دارد ...

بهار منزل دارد در هوایش ...

در خانه ی معشوقه ی من ...

سال هاست یا کریم منزل دارد ...

 

خانه ی معشوقه ی من انتهای دل هر رهگذریست ...

که می فهمد گاهی دل گلدان می گیرد ...

که می داند کوچه ی کاه گلی مردمانش پیچک احساسند ...

که عشق را با وضو می نویسد میان دفتر نت هایش !

 

 

پ.ن ۱ :  دلم بوی کوچه باغ می دهد شب ها !

پ.ن ۲ : گاهی خاطره می سازد یک لبخند !

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط پينوكيو| |