من از تو هیچ نمی بینم این حوالی کاش در این دوزخ، ساده تر بودی ! دلم پیامبر تازه ای می خواهد ، که از نان و ریحان و پنیر، حدیث ساده ای گوید ... شاید یک « معجزه » مرا عاشق کرد ... شاید اشاره ی کوچک او، خورشید را آبی کرد ... حرای دلم، بعثت تازه ای می خواهد، که در آن بوی مادرم بیشتر باشد، که در آن نور ببارد از شب، که سپید باشد قامت سرو بلند، که کسی اینبار به دروغ ... جاری نشود در دل هیچ خاطره ای .... خدایا من از بندگی تو بگریخته ام ... با شهوت یک باده ی ناب، از میوه ی ممنوعه ی یک ساقه ی سیب، که در حیاط مسجدی روییده ... شاید اینبار به بهشت رانده شوم ! شاید آنجا به حرمت حوا، دیگر هیچ نمی روید جز سیب ! خدایا مشتی سنگ در دلم دارم ... از تمام زمین برائت می جویم !!! پ.ن1 : گیرم که ابلیس توبه کرد، بر کدام آدم سجده کند ؟! پ.ن2 : سپیدتر از این نمی شد این بار ... پ.ن3: عکس حق کپی رایت دارد !
خدایا
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت
3:10 بعد از ظهر توسط پينوكيو| |

